امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 15 روز سن داره

خاطرات دخترعزیزم آیداوکوچولوی دوست داشتنی امیرمحمد

مستقل شدن

تا این زمان برای مستقل خوابیدن آیدا و امیرمحمد اقدامی نکردیم و این موضوع همیشه یکی از دغدغه های من بوده و هست هر زمان که در مورد تنها خوابیدن صحبت می شد در آخر به اینجا ختم می شد چون تخت ندارم نمی توانم تنها در اتاق بمانم .برای همین تصمیم گرفتیم برای خرید تخت اقدام کنیم تا اینکه بطور اتفاقی برای سفارش میز کوچک برای امیرمحمد به نجاری رفته بودیم که از مدل تختی که ساخته بود خوشمان آمد و همانجا سفارش دادیم .البته قرار بود تخت دو طبقه باشد که به دلیل راهرو ورودی که تنگ بود مجبور شدند پایه های تخت را در کوچه !کوتاه کنند و بالاجبار باید جداگانه قرار می دادیم و همین موضوع باعث شد تا برای جا دادن تختها کمدها و میز مطالعه آیدا را به پایین منتقل کنیم....
15 دی 1394

تولدم!

چهارم دیماه 1394باران ریز ریز می بارد و ما دسته جمعی از باغ آقامیلاد بیرون آمده و به سمت باغی دیگر قدم می زنیم .برگهای زرد و نارنجی در هوا پیچ و تاب می خورند و روی زمین را فرش می کنند با جمع هستم اما حواسم جای دیگر است سالگرد تولدم است و 38 را تمام کرده و وارد 39 سالگی شدم با خودم فکر می کنم که این سی سالگی چقدر زود و بی مقدمه آمد و به چشم بر هم زدنی دارد تمام می شود . خیلی ها را می بینم که از میانه سال شدن و پیری هراس دارند و از دانه دانه سفید شدن موهایشان یا چین وچروکی که به صورتشان نقش بسته است .خیلی ها را دیدم که به جنگ این چین و چروکها می روند و خوش ندارند که تعداد سالهای عمرشان را برای کسی برملا کنند . اما من حس می کنم این س...
15 دی 1394

مهمانهای کوچولو

بچه ها موجودات عجیبی هستند موجوداتی که در کنار تمام سرخوشیهایی که به پدر و مادر هایشان می دهند رنجهایی را هم به همراه دارند . مثلا وقتهایی است که آیدا مثل یک مادر در کنار من می نشیند و حرف می زند و قربان صدقه می رود و برایم دلسوزی می کند به حدی که حس می کنم خدا بهترین دختر دنیا را به من هدیه داده اما گاهی اوقات هم لجباز می شود ،قهر میکند و گریه و گریه و گریه تا جاییکه از خدا می خواهم فقط صبر و آرامشی به من بدهد تا بتوانم درکش کنم. و یا مثلا امیرمحمد هفت سالمان کنارم می نشیند و شروع می کند به سخنرانی کردن و در مورد مسائل مختلف آنقدر زیبا راهکار داده و نظریه پردازی می کند که من را به وجد می آورد مثلا در مورد هوای سرد زمستان و مراقبت...
15 دی 1394

تولد 7 سالگیت مبارک ...

روزهای تولد را خیلی دوست دارم بخصوص اینکه  تولد گل پسرم باشد امسال تصمیم گرفتم تولد دسته جمعی برایش بگیرم دهم آذرماه که مصادف می شد با آخرین روز های ماه صفر و من به انتظار ربیع نشستم ماه بهاری ماه سرآمدن رنج و غصه ماه عطر و شکوفه ....و من 26 آذزماه  (پنجم ربیع الاول )جشن گرفتم تولدت را  انشاا.. که 120ساله شوی عزیزم .. 8 دیماه هم میلاد پیامبر خوبیها بود امیرمحمد را با جعبه شکلات به مدرسه فرستادم تا در شادی تولد پیامبر نیز شریک باشیم ... تولد 7 سالگی پسرم به من این تلنگر را زد که خیلی زودتر از چیزی که فکرش را بکنیم عمرمان می گذرد انگار همین دیروز بود که برای داشتنش دست به آسمان بلند کرده بودیم  آن زمان که خدا نعم...
14 دی 1394

بازگشت دوباره

امروز 14 دیماه 1394 است. من بطور اتفاقی به وبلاگم سر زدم وقتی پستها را می خواندم حس عجیبی داشتم دقیقا همون حال و هوایی که موقع گذاشتن پستها داشتم برام تداعی شد تصمیم گرفتم دوباره شروع کنم . امیرمحمد امسال کلاس اول دبستان شهید مهدوی است . و این کلاس اول بودن هم برای خودش هم برای من خاطره انگیز ه و من برای بار سوم همپا با امیرمحمد کلاس اول را تجربه می کنم که در نوع خودش هم سختی داره و هم شیرینی . درس دادن و دیکته گفتن من به امیرمحمد در مرحله اول با التماس و خواهش و ناز خریدن شروع می شه و امیرمحمد با اکراه و غرولند وسایلش را می آورد بعد از نوشتن هر کلمه انگشتاش را بالا و پایین می کنه یعنی خسته شده و داره ورزش می ده حین کار هم یا آب می خو...
14 دی 1394

مدرسه ها وا شده،هلهله برپاشده...

اولین روزهای مدرسه خصوصا اولین روز مدرسه کلاس اول قطعا یکی از خاطره انگیزترین روزهای زندگی هر شخص است و تا سالهای سال بوی اولین روز مدرسه و مهر و یاد و خاطره آن برامون تازگی دارد. انگار همین دیروز بود که من باید به کلاس اول می رفتم ،بابا و مامان به مکه (حج تمتع )رفته بودند و من را به خواهر بزرگم سپرده بودند و من برعکس بچه های دیگه که با گریه وزاری وارد مدرسه می شدند و دست مامانشون را ول نمی کردند از بس ذوق داشتم خودم به تنهایی وارد مدرسه شدم و خیلی خوشحال بودم .آنروز چقدر خواهرم از دست من حرص خورده بود تا من را بین آنهمه بچه با لباس یکرنگ پیدا کرده بود ومن با شادی می گفتم خیالت راحت ،برو خونه !...وحال من مادری هستم که باید اول مهر دو فرزن...
11 مهر 1393

خداحافظ مهدکودک

امروز شنبه 29شهریور و روز خداحافظی از مهدکودک و ورود به دنیای مدرسه وپیش دبستانی پسر گلم امیرمحمد است .زمانیکه به دنیا آمده بودی  به روزی فکر می کردم که بزرگ شدی و باید به مدرسه بری و اون روز خیلی برام دور بود...خیلی دور... اما حالا رسیدم به همون روزی که خیلی برام دور بود...تو شش ساله شدی و داری وارد پیش دبستانی می شی و باید بدونی که از فضای بسته و امن مهدکودک داری وارد اجتماعی بزرگتر می شی .همه چیز در حال دگرگونی و تغییر است و از اینجاست که ماجراهای بزرگ زندگی  که شامل مبارزه ،غم ،اندوه وتاسف خوردن است رو تجربه می کنی . امیرمحمدم برای زندگی در این دنیا باید ایمان قوی ،عشق ،جرات وشهامت داشته باشی و هر زمان که تصور می کنی که ح...
29 شهريور 1393

سالگرد ازدواج

یکی از مزیتهای خانواده پرجمعیت موقع عروسی هاست ...همه بخاطر مهدی شارژشده بودیم و حسابی خوشحال بودیم چیزی که از مدتها قبل در آرزویش بودیم و پدر ومادر عزیزم که از دیدن مهدی در لباس دامادی ذوق کرده بودند بچه ها به نوبه خود خوشحال بودند ،امیرمحمد وآیدا که مرتب تمرین رقص می کردند و پسر گلم که با کت و شلواری که پوشیده بود بسیار برازنده شده بود ومن فکر می کردم به دامادی پسر و عروسی دخترم !زمانیکه کادوها را اعلام می کردند امیرمحمد با دیدن بلندگو از خود بیخود شد وچون عشق بلندگو است آن را گرفت و گفت برای سلامتی عروس وداماد صلوات خلاصه اینکه شب عروسی داداشم 11شهریور 93که همزمان شده بود با سالگرد عروسی خودمان (11شهریور83)خیلی خاطره انگیز بود وخوش گذش...
13 شهريور 1393

ماه بهاری

رمضان هفتاد وپنج نزدیک افطاره مامان وسایل افطار را آماده کرده وهمه دارن آماده می شن که برای نماز جماعت برند مسجد ما خونه هستیم و سفره را پهن می کنیم تا بقیه برگردندوتا رسیدن آنها آنقدر نون وپنیر می خوریم که سیر می شویم .مامان می رسه اول به همه یه کاسه شیر می دهد بابا هم با شوخی وخنده می گه قبول باشه همه کنار سفره ای که خدا برامون پهن کرده نشستیم و خوشحالیم .همگی مهمانیم... ومن فکر می کنم به روزی که خودم مادر می شوم ،آیاتوان اینهمه کار را دارم ؟سحرها هم مامان همه چیز را آماده می کند وما بیدار می شویم تازه ناراحتیم چرا زود بیدارمان کرده هنوز چای سرد نشده ...!وچقدر مادر صبور است رمضان هشتادو سه اولین سحرها وافطاریهای دونفره به ...
23 تير 1393